|
هیچ گاه آدم حسابگری نبودم هیچ از هندسه ی زندگی تو نفهمیدم توی رگ دست های تو می پیچیدم مثل آن گلوله های رنگی مثل آن گلیم های هایی که می بافتی که قشنگ بودند و گرم همان ها که پر از چشم های تو بود و تو به جای تفریق و تقسیم توی گوش من غزلیات کهن می خواندی همان ها که پر بود از معجزه و خدایی که مهر بان است و بزرگ عجیب است هنوز هم بعد این همه سال اندازه ی گلیم تو و پاهای خودم را نفهمیده ام + نوشته شده در توسط حوا |
|
| ||||||