|
چشمه ی چشمانم هم شرم دارند از جوشیدن آب هم ازخجالت آب شد نه؟ افتاده ام کنار آب لغزان یا رب مددکن این فرس برانم + نوشته شده در توسط حوا |
چشمان تو که طلوع می کند از پس کوه های فاصله تازه می فهمم شاید کور نبودم هرگز فقط این همه سال شرق اندوه تو را اشتباه می رفتم اما هنوز هم حوصله ی کودکی ام سر می رود وقتی روی سر پنجه پاهای عقلم بلند می شوم تا ببینم در دست های تو هیچ خوشه ی گندم هست + نوشته شده در توسط حوا |
|
| ||||||