|
خدا یا آیا حواست هست؟ در طلیعه ی شبی که سر سحر شدن ندارد می شنوی صدایی را که می خواند تو را به نامی که نه خود داند چیست نه کس تواند گفت. خدایا آیا حواست هست؟ که دخترک همسایه روز ها درانتظار پدر روی پله ها می نشیند که پدرش رفته سفر که باز نمی گردد که قرار نیست باز گردد آیا حواست هست؟ که قلب هامان هم سنگ شده که با این همه کفاف نمی دهند که سلاح دست کودکان جنگ دیده یا سر پناه پیرمرد بی خانمان را خدایا آیا حواست هست ؟ پیش از این ها آسمان جای تو بود پیش از این ها از آسمان رحمت تو می بارید...نرم و لطیف باران اما حالا... نعمات مرگ و نابودی اند که آوار می شوند بر سرمان آیا حواست هست؟ دیگر آینه ها هم دروغ می گویند دیو سرتان گرگ چهره را فرشتگان تو می نمایانند ...فرشتگان عذاب آیا حواست هست؟ که خون ارزانتر شده است از نان می بینی ضجه های مادران بی فرزند را می شنوی مرثیه ی خاموش پدران سر در گریبان را خدایا نمی دانم ما گم شده ایم یا تو فراموشمان کردی که گرفتار نفرینی سیاه شدیم خدایا گفته بودی دل ها با یاد تو آرام می گیرند یاد تو گم شد که آرامشمان رخت بر بست تا به دیار ناکجاآباد یا آرامشی برای با تو بودن نیست جانا گفتی هر گاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که همواره با تو هستم آیه های محبتت را کدامین دست نوازشگر زمزمه میکند خدایا کلمه ها زیاد شده اند و زبان ها گنگ ساعت ها زیاد شده اند و زمان ها کم گفته بودی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را خدایا می خوانم تو را به زیباترین سکوتی که شنیده ام که صدای تو جاری است در سکوت سنگین مان نمی دانم نمی دانم آیا حواسم هست؟؟ + نوشته شده در توسط حوا |
شما که غریبه نیستید انگار دیگر هیچ چیز مثل آن روزها نیست انگار دیگر هیچ چیز مثل آن روزها نمی شود نفهمیدم دنیا کی این همه تغییر کرد من کجا جا ماندم اصلا من از دنیا جا ماندم یا دنیا از من یا شاید هر دو از یک چیز دیگر یک حس دیگر فقط می دانم این بار برای چندمین بار نوازش های دست لزج مرگ از آستین تولد من بیرون آمده است پ.ن : گفته بودم می رم...گفته بودم تا امتحانام تموم نشده بر نمی گردم...خوب حرفمو پس می گیرم + نوشته شده در توسط حوا |
|
| ||||||