|
می خوابم روی ریل های زندگیت و نفس می کشم هوای تو را برای همه ی عمر خورشید می شوم رگ زمان را می زنم و می مکم خون سیاه شب های تو را و تو برای ماه عاشقانه ها می گویی وهیچ گاه نه هیچ گاه نخواهی فهمید روشنایی شب های تارت را وامدار در خود سوختن منی + نوشته شده در توسط حوا |
سلام می کنی امامن جوابت را نمی دهم می گویی برگشتم چیزی نمی گویم می گویی حالم خوب شده تو راست می گفتی هنوزهم معجزه اتفاق می افتد حرفی نمی زنم می پرسی چرا جوابم را نمی دهی ؟ من به عشق تو با مریضی ومرگ جنگیدم سکوت می کنم می گویی انگار حرفهایت دروغ بود دیگر عشقی پیدا نمی شود و بعد می روی می روی ومن هیچ وقت نمی توانم بگویم که برای سلامتی تو نذر کرده بودم که روزه ی سکوت بگیرم + نوشته شده در توسط حوا |
بغض گرفته گلوی احساسم را احساس می کنم که احساسم لال شده شاید خودم را می نویسم هر روز و خط می زنم هر شب تا تو در قحطی باور از راه می رسی تو کلمه را از جیب های زمان می دزدی تن روحم شکوفه می کند تن روحم با معجزه ی دم تو شکوفه می دهد ومن آن واژه ی ممنوعه را با لذتی که تنها تو می فهمی زیر لب تکرار می کنم احساسم آبستن رازی بزرگ است ومن تولدش را به سان حادثه ای که دیگر تکرار نخواهد شد انتظار می کشم هر چندخوب می دانم مجازات جرمم نه حبس و نه اعدام که شکنجه است شکنجه ای که هیچ گاه تمام نمی شود + نوشته شده در توسط حوا |
|
| ||||||