|
حوا فکر می کرد تنها ملکه ی قلب آدم است همان طور که تنها ملکه ی روی زمین بود وقتی آدم روز تولد حوا فراموش کرد از باغ همسایه برایش سیب بدزدد حوا قهر کرد حوا فکر می کرد آدم با یک بغل سیب سرخ می آید دنبالش اما وقتی آدم را با یکی شبیه خودش با یکی مثل مثل خودش در خیابان دید حوا فکر کرد این امکان ندارد حوا فکر کرد آدم با خیال او قدم میزند و حوا دیگر فکر نکرد عجب حکایتی شده این حکایت شبیه سازی + نوشته شده در توسط حوا |
او نوشت "نور" من گفتم:نفرت او نوشت"عشق" من گفتم:مرگ او نوشت"زندگی" آخر نفهمیدم من نویسنده ی بدی بودم یا او اشتباه ترجمه می کرد + نوشته شده در توسط حوا |
هوس کردم حوا شوم و آدم را به وسوسه ی سیبی بفریبم تا تبعیدمان کنند شاید به... هر چه گشتم آدم را نیافتم ناچار شیطان را فریفتم + نوشته شده در توسط حوا |
|
| ||||||