|
هیچ می دانی می شود ناب ترین کلمات را از چشمانت وام گرفت بی آنکه به سرقت ادبی محکوم شد + نوشته شده در توسط حوا |
من شعرهایم را می فروشم به مردانی که فرق کلمه را با کلمه نمی دانند و سکه های این خود فروشی هنوز در جیبم کوس رسوایی می زنند اما مهم نیست باید خانه تکانی می کردم تا تو کتابخانه را پر کنی باز هم از عطر خیانت چشمانت که هیچ وقت روی دفتر های من نمی لغزند + نوشته شده در توسط حوا |
هیچ گاه آدم حسابگری نبودم هیچ از هندسه ی زندگی تو نفهمیدم توی رگ دست های تو می پیچیدم مثل آن گلوله های رنگی مثل آن گلیم های هایی که می بافتی که قشنگ بودند و گرم همان ها که پر از چشم های تو بود و تو به جای تفریق و تقسیم توی گوش من غزلیات کهن می خواندی همان ها که پر بود از معجزه و خدایی که مهر بان است و بزرگ عجیب است هنوز هم بعد این همه سال اندازه ی گلیم تو و پاهای خودم را نفهمیده ام + نوشته شده در توسط حوا |
چشمه ی چشمانم هم شرم دارند از جوشیدن آب هم ازخجالت آب شد نه؟ افتاده ام کنار آب لغزان یا رب مددکن این فرس برانم + نوشته شده در توسط حوا |
چشمان تو که طلوع می کند از پس کوه های فاصله تازه می فهمم شاید کور نبودم هرگز فقط این همه سال شرق اندوه تو را اشتباه می رفتم اما هنوز هم حوصله ی کودکی ام سر می رود وقتی روی سر پنجه پاهای عقلم بلند می شوم تا ببینم در دست های تو هیچ خوشه ی گندم هست + نوشته شده در توسط حوا |
درد کشیدم درد کشیدم رشد کردم از شوق حیاتی باز یافته سرخ شدم انتظار کشیدم انتظار روزی که سیب سرخ دستان بازیگوش حوا باشم یا لذت عشقبازی زیر تیغ تیز دندان های آدم نصیبم شود اما افسوس نمی دانستم سهم من تنها شهوت کرم حقیری است که داغ عاشقی را بر دلم خواهد گذاشت پ.ن : حوا دلش می خواهد مدتی برد زیر یک نقاب خلوت کند اجازه هست؟ + نوشته شده در توسط حوا |
دست دلم باز شود اگر دست دلت رو شود شاید و آنوقت از دور دست ها دستهایمان در آغوش یکدیگر بیفتند و به افتخار دست انداختن دست بی رحم زمانه دست بزنند پ.ن: دستم درد نکنه که به جای هزارپا هزاردستان رو دست آوردم + نوشته شده در توسط حوا |
همه چیز را آماده کرده بودم همه چیز تورم را محکم بافته بودم قلاب را سخت ساخته بودم در آبشان افکندم تا بزرگترین پری دریایی را به دام افکنم و تو بیرون آمدی سرانجام ازاعماق اقیانوسی ناشناخته و من آخرین نکته ی زندگی را آموختم تورت را آنقدر محکم نگیر که نتوانی از چنگ کوسه ها بگریزی + نوشته شده در توسط حوا |
من تمام دست نوشته هایم را که مدت هاست دیگر با دست نمی نویسم میان قاب چشم های تو می پیچم می خواهم پس از بلندترین فریادی که هیچ کس نشنید سکوت بیاموزم از دست های تو
+ نوشته شده در توسط حوا |
هیچ گاه شاگرد خوبی نبودم هیچ چیز نیاموختم در کلاس درس تو هیچ کس به من نگفت تا همیشه فرصت نخواهم داشت اما کنار همهی این هیچها تو هنوز ایستادهای با قامتی که خم نمیشود پشت این صفر بزرگ من + نوشته شده در توسط حوا |
سلام می دانم که می شنوی صدایم را می دانم که به حرمت حریمت برای چندمین بار زمزمه می کنی تمام عاشقانه های دنیارا در گوش کر من و تنها به تو می توانم گفت حرف هایی را که سکوت کرده اند با دست های خالی ای که انگار لال شده اند که تو تنها کسی هستی که ترجمه ی تمام زبان های نا نوشته را می دانی و معنای همه ی نگاه های نا گفته را هم پس باز هم سلام + نوشته شده در توسط حوا |
تو همیشه تند می روی ومن انگار همیشه کند بوده ام تو همیشه حرف می زنی و من همیشه گوش می دهم انگار که این قانون ما شده است اما تو را به جانی که دیگر ندارم قسم این بار آهسته تر برو جاده امروز خیلی بیرحم شده
+ نوشته شده در توسط حوا |
چشمانم را بردی شکایتی نکردم کمرم را شکستی دم نزدم قلبم را شکستی هیچ نگفتم اما بال هایم را از من نگیر آخر من مرغ مهاجریم که با آوای قلب تو کوچ می کند هر از گاه که آن را در سینه ای نو جا می گذاری + نوشته شده در توسط حوا |
می توانم حرف بزنم می توانم حرف های خوبی بزنم اما نمی توانم خوب حرف بزنم بلد نیستم شعر بگویم زیر بار وزن شعر هایم له می شوند کلمه ها اما می توانم زیباترین شعری را که شنیده ام برای چشمانت بدزدم پس به امپراطوری تنهاییم بیا تا بشنوی آوای سکوت را + نوشته شده در توسط حوا |
کاروان رویاها فقط دو دقیقه برای ما ایستاد بعد تو راه خودت را رفتی و من راه خودم را گم کردم نمی دانم آرزو کنم راه تو بن بست باشد یا عمر جاده ها تمام شود فقط می دانم معجزه ی کلماتی را که به من آموختی هر روز تکرار می کنم "دنیا مثل سیب عشقمان گرد است هر کوچی را بازگشتی هست" + نوشته شده در توسط حوا |
خدا یا آیا حواست هست؟ در طلیعه ی شبی که سر سحر شدن ندارد می شنوی صدایی را که می خواند تو را به نامی که نه خود داند چیست نه کس تواند گفت. خدایا آیا حواست هست؟ که دخترک همسایه روز ها درانتظار پدر روی پله ها می نشیند که پدرش رفته سفر که باز نمی گردد که قرار نیست باز گردد آیا حواست هست؟ که قلب هامان هم سنگ شده که با این همه کفاف نمی دهند که سلاح دست کودکان جنگ دیده یا سر پناه پیرمرد بی خانمان را خدایا آیا حواست هست ؟ پیش از این ها آسمان جای تو بود پیش از این ها از آسمان رحمت تو می بارید...نرم و لطیف باران اما حالا... نعمات مرگ و نابودی اند که آوار می شوند بر سرمان آیا حواست هست؟ دیگر آینه ها هم دروغ می گویند دیو سرتان گرگ چهره را فرشتگان تو می نمایانند ...فرشتگان عذاب آیا حواست هست؟ که خون ارزانتر شده است از نان می بینی ضجه های مادران بی فرزند را می شنوی مرثیه ی خاموش پدران سر در گریبان را خدایا نمی دانم ما گم شده ایم یا تو فراموشمان کردی که گرفتار نفرینی سیاه شدیم خدایا گفته بودی دل ها با یاد تو آرام می گیرند یاد تو گم شد که آرامشمان رخت بر بست تا به دیار ناکجاآباد یا آرامشی برای با تو بودن نیست جانا گفتی هر گاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که همواره با تو هستم آیه های محبتت را کدامین دست نوازشگر زمزمه میکند خدایا کلمه ها زیاد شده اند و زبان ها گنگ ساعت ها زیاد شده اند و زمان ها کم گفته بودی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را خدایا می خوانم تو را به زیباترین سکوتی که شنیده ام که صدای تو جاری است در سکوت سنگین مان نمی دانم نمی دانم آیا حواسم هست؟؟ + نوشته شده در توسط حوا |
شما که غریبه نیستید انگار دیگر هیچ چیز مثل آن روزها نیست انگار دیگر هیچ چیز مثل آن روزها نمی شود نفهمیدم دنیا کی این همه تغییر کرد من کجا جا ماندم اصلا من از دنیا جا ماندم یا دنیا از من یا شاید هر دو از یک چیز دیگر یک حس دیگر فقط می دانم این بار برای چندمین بار نوازش های دست لزج مرگ از آستین تولد من بیرون آمده است پ.ن : گفته بودم می رم...گفته بودم تا امتحانام تموم نشده بر نمی گردم...خوب حرفمو پس می گیرم + نوشته شده در توسط حوا |
|
| ||||||